گناه من نیست
من
تاکنون به لالهزار لالههای عاشق نرفتهام. آری! من، تاکنون شهر حماسه و
ایثار را ندیدهام. میگویند: رنگ خاکش چون دشت شقایقهاست. راست میگویم،
من هنوز جبهه را ندیدهام. من، سرزمینهای هجران کشیده را نمیشناسم.
گناه من نیست
من
به جستجوی شما آمدهام و شما را نیافتهام. زنجیر بند هوای نفس و اسیر
دیدنیهای دنیا شدهام و دیگر شما را نمیشناسم. آنقدر غرق در دنیایم که
یادم میرود، یاد شما حماسهسازان حماسه سرخ جبههها را.
گناه من نیست
کمتر
کسی از روزهای خوب شما برایم میگوید. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهای
شبانه. کمتر کسی برایم قصههای عاشقانه و صادقانهتان را میگوید. کمتر
برایم از نگاه پرعاطفه و حرفهای عاشقانه میگویند کمتر لحظههای سبز شما
را برایم روایت میکنند. کمتر زمزمه حدیث سفرهای غریبانه را میشنوم. آری!
من آشنای غزلهای خاطرات شمایم. گاهی در دلم سوگواره برپا میشود. گاهی دلم
برای صدای خمپارهها میتپد. دلم برای نخلهای سوخته میسوزد و آهسته و
بیصدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ریشه میکند و به یاد شما آوای غریبی
سر میدهم و در این روزگار غریب به غربت و تنهایی خود میگریم و به یاد
شما، دوباره جان می گیرم.
گناه من نیست
من،
از شما جدا ماندهام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنیدهام. من، قصه
عروج را از دشت شقایقها نشنیدهام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و
زمانه دیدهام. من، حدیث حادثهها را شنیدهام.
گناه من نیست
روزگار،
نه. زمانه، نه. زمان، زمان غریبی است. غربت یاد شهید غیرتهای رفته به باد
را زنده نمیکند. غربت یاد شهید حدیث عشق و جنون را رها نمیکند. غربت یاد
شهید صحبت سرخ لالهها را هویدا نمیکند. غربت یاد شهید ابرهای تیره دل را
سپید نمیکند وغربت یاد شهید غیرت ما را شعلهور نمیکند. آری، زمان زمان
غریبی است.
برچسبها:
درد دلی با شهدا