سفارش تبلیغ
صبا

رهروان کوی عشق

شهدای کازرون ثامن تم بچه های آسمانی بچه های آسمانی اوقات شرعی یزد محل لوگوی شما محل لوگوی شما
                  
نیمه شب بود و سکوتی محض بر گلزار شهدا حاکم بود. غمین و دلشکسته از جاده تنهایی به قطعه‌ای بهشت موعود قدم نهادم و بر صحنه برکت و شرف به احترام گلهای شقایق تواضع نمودم.
سنگ قبرها مثنویهای ناگفته‌ای هستند که شمس و مولانا را می‌طلبند به تفسیرشان.
از شیار خاطره‌ها به درون احساسشان راهی می‌یابم، با چشم نمناک در گوشه حسنیه محفلشان نشستم. شکوه‌ها – قصه‌ها – غصه‌ها – گله‌ها گل می‌کند. نوبت به من بیکس رسید که بگویم، ماندم حیران از چه و از کجا و از که بگویم؟
چشمهای براق آنها مرا شرم حضور می‌داد، بر سینه‌هایشان گلهای گلهای گرانقدری بود که بوی یاس می‌داد. نگاهشان مرا به سکوت می‌خواند. خنده‌هایشان برق امیدی بر دلم نهاد،  از زانو به زانو نشستم آنها شرمسار شدم، از شدت اندوه، به ناگاه درد را صدا زدم که بیا و این دل سردم را آتش زن، بیا که در گلویم بغض نهان مانده است، بیا استخوان از گلویم در دل شب در جنگل غربت و غریبی بدر آر.
راستی گمنامان و نام‌آوران در کدام وادی هستند؟ شهیدان مست را راهی است که با آنها راهی شویم؟
دلم تاب نیاورد سکوت کنم، در اوج لذت و غرور لب به شکوه گشودم:
بچه‌ها سزای ما ماندن بعد از شما نبود، شما بر برکه خون نشستیدو ما چشم بر دور گشتن شما. بعد از شما دنیا پرستان با سکوت خود پشت ما را شکستند و بر راه رفتنمان هجوم آوردند و بر لبهای تشنه‌مان دشنه نهادند، کارمان بعد از شما صبرست و صبرست و صبر، باور کنید هیچکس در شنیدن قصه شب ما گریه نمی‌کند، همه ایستاده‌اند و ما را زل می‌زنند.
وقت نماز است، برخیزید سجاده و سجود در انتظار شما هستند، کوچه‌ها انتظار آمدنتان را می‌کشد، دیوارها گلی سر در گوش هم نجوا دارند چرا اینقدر محکوم سکوت هستیم و صدای خوش پای یار مهربان نمی‌رسد.
بیایید و دفترچه اشعار را بگشایید و بر ما سروده‌های دل را بخوانید.
 از دست نوشته های شهید : مهدی پور عباس
برای شادی روح پر فتوحش صلوات

| شنبه 86/4/16 | | 6:45 عصر | | احمد اکرمی |

 

فکه‌ مثل‌ هیچ‌ جا نیست‌! نه‌ شلمچه‌، نه‌ ماووت‌، نه‌ سومار، نه‌ مهران‌، نه‌ طلائیه‌، نه‌...

فکه‌ فقط‌ فکه‌ است‌! با قتلگاه‌ و کانالهایش‌، با تپه‌ ماهور و دشت هایش‌.

فکه‌ قربانگه‌ اسماعیل‌هاست‌ به‌ درگاه‌ خدای‌ مکه‌.

فکه‌ را سینه‌ای‌ است‌ به‌ وسعت‌ میدان های‌ مین‌ِ گسترده‌ بر خاک‌.

فکه‌ را دلی‌ است‌ به‌ پهنای‌ سیم‌های‌ خاردار خفته‌ در دشت‌.

فکه‌ را باغهایی‌ است‌ به‌ سر سبزی‌ جنگل‌ امقر.

فکه‌، روحی‌ دارد به‌ لطافت‌ ابرهای‌ گریان‌ در شب‌ والفجر یک‌.

فکه‌، چشمانی‌ دارد به‌ بصیرت‌ دیده‌بان‌ خفته‌ در خون‌، بر ارتفاع‌ صد و دوازده‌.

فکه‌، خفته‌ بر زیر گامهایی‌ است‌ که‌ رفتند و باز نیامدند.

فکه‌، استوار ایستاده‌ است‌، برتر از سنگرهای‌ بتونی‌ ضد آرپی‌ جی‌.

فکه‌، هیچ‌ در کف‌ ندارد، همچون‌ بسیجی‌ ایستاده‌ در برابر تانکهای‌ مدرن‌ بعث‌.

فکه‌، همه‌ چیز دارد، همچون‌ بسیجی‌ مهیای‌ سفر به‌ دیار حضرت‌  دوست‌.

قلب‌ فکه‌، در والفجر مقدماتی‌ تپید.

قلب‌ فکه‌، در والفجر یک‌ از حرکت‌ بازایستاد.

قلب‌ فکه‌، در دشت‌ سمیده‌ پاره‌ پاره‌ شد.

قلب‌ فکه‌، در قتلگاه‌ رشیدیه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ شد.

قلب‌ فکه‌، در ارتفاع‌ صدوچهل‌وسه‌ شکست‌.

قلب‌ فکه‌، میان‌ کانال‌ کمیل‌ جا ماند.

چه‌ بسیار چشم‌ها که‌ بر خاک‌ فکه‌ نگران‌ ماندند.

چه‌ بسیار لب‌ها که‌ در سنگرهای‌ فکه‌ خندان‌ خفتند.

چه‌ بسیار روحها که‌ شادمان‌ در فکه‌ بالشان‌ خونی‌ شد.

چه‌ بسیار کبوترها که‌ پر بسته‌ در فکه‌ از کانالها پر کشیدند.

چه‌ بسیار مرغان‌ آغشته‌ به‌ عشقی‌ که‌ در فکه‌ غریبانه‌ ذبح‌ شدند.

از فکه‌، فقط‌ باید در فکه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.

از فکه‌، فقط‌ باید با اهل‌ فکه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.

از فکه‌، باید برای‌ عاشقان‌ فکه‌ نشان‌ آورد و بس‌.

سوغات‌ فکه‌، چه‌ می‌تواند باشد جز مشتی‌ سیم‌ خاردار وحشی‌؟

تحفه‌ از فکه‌، چه‌ می‌توان‌ برگرفت‌ جز پرچمی‌ سه‌ رنگ‌ خونی‌؟

یادآوری‌ از فکه‌، چه‌ می‌توان‌ با خود داشت‌ جز پلاکی‌ سوراخ‌ شده‌ بر سینه‌ از ترکش‌؟

در فکه‌ بود که‌ حلقوم ها، شمشیرها را دریدند.

در فکه‌ بود که‌ پیکرها، کمانها را شکستند.

در فکه‌ بود که‌ سرها، نیزه‌ها را بالا بردند.

در فکه‌ بود که‌ جانها، خاکیان‌ را جان‌ بخشیدند.

در فکه‌ بود که‌ ارواح‌ مطهر، مردگان‌ را جان‌ دادند.

در فکه‌ بود که‌ هر که‌ اهل‌ فکه‌ بود، روحش‌ به‌ اوج‌ پر کشید.

در فکه‌ بود که‌ هر که‌ آرزو می‌کرد چونان‌ مادرش‌ مفقود بماند، پیکری‌  از او باز نیامد و گمنام‌ خفت‌.

فکه‌ را دلی‌ است‌ داغدار مصطفی‌(ص‌).

فکه‌ را اثری‌ است‌ از پهلوی‌ شکسته‌ فاطمه‌(س‌).

فکه‌ را نشانی‌ است‌ از فرق‌ شکافته‌ علی‌(ع‌).

فکه‌ را تشتی‌ است‌ سرخ‌ از خون‌ حلقوم‌ حسن‌(ع‌).

فکه‌ را پیکری‌ است‌ پاره‌ پاره‌ از اندام‌ حسین‌(ع‌).

فکه‌ را درد غربت‌ پیر کرده‌.

فکه‌ را سوز هجر زمین‌گیر کرده‌.

فکه‌ را ژرفای‌ انتظار، چشم‌ به‌ زیارت‌ دوست‌ نگه‌ داشته‌.

فکه‌ را تنهایی‌ عشق‌ قداست‌ بخشیده‌.

مگر می‌شود پیامبر از فکه‌ گذر نکرده‌ باشد؟

مگر می‌شود فاطمه‌ دلش‌ در فکه‌ نسوخته‌ باشد؟

مگر می‌شود حسن‌ در فکه‌ غریب‌ نباشد؟

مگر می‌شود حسین‌ در فکه‌ سر از بدنش‌ جدا نشده‌ باشد؟

مگر می‌ شود مهدی‌ فاطمه‌ بر فکه‌ گذری‌ و نظری‌ نداشته‌ باشد؟

مگر میشود .........

 

فکه مثل هیچ جا نیست!

 

 

یا علی مدد


| جمعه 86/4/8 | | 12:11 صبح | | احمد اکرمی |





بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 29
کل بازدیدها: 220104