سفارش تبلیغ
صبا

رهروان کوی عشق

شهدای کازرون ثامن تم بچه های آسمانی بچه های آسمانی اوقات شرعی یزد محل لوگوی شما محل لوگوی شما

من عضوى از بسیج محل بودم، این را خورشید با اشاره به من گفته بود . . . .

اما امروز دیگر نیستم. امروز، سوداى خوب ورم داشته و من پشت پنجره حسرت چمباتمه زده‏ام و در میان سرفه‏هاى پى‏درپى، ستاره‏هاى آسمانى را به شمارش نشسته‏ام. به خودم گفته‏ام به آخرینشان که برسم حتما خودم هستم. یعنى خودم را رصد خواهم کرد و آن وقت است که دکمه‏هاى آسمان باز خواهد شد و ستاره عشق از چاک گریبانش بیرون خواهد زد و مرا به عرش فرا خواهد خواند.

بهتان گفتم که من عضوى از بسیج محل بودم، آرى . . . اما امروز دیگر نیستم، چرا؟ !

خلاصه بگویم چون دستم از نوازش پیشانى‌بندها کوتاه است. دلم خالى از چشمه شب نمازهاست و تنم عارى از عطر صلواتهاى دلنشین .

اکنون هفده سال است که جنگ تمام شده است و من درست ‏یک سال دیگر در تنهایى بعد از جنگ، همراه با سرفه‏هاى پى در پیم، بالغ خواهم شد. درست در وقت دورى از همه دوستانم در گردان جعفر طیار. در فاصله ممتد پاهایم از دوستى با سنگر، در جدایى دلم از همه مهربانى چفیه‏ها.

چند روزى است دکتر آهسته به دور و بریهایم گفته است که ریه‌هایم دیگر سیاه شده‏اند. خودم خوب مى‏فهمم؛ که سرفه‌هایم بوى سوختگى مى‏دهند.

اما من منتظرم که آن چهار نفر بیایند. آن‏ها گفته‏اند درست همین امروز اول صبح به خانه کوچک استیجارى ما مى‏آیند .

از همسرم خواسته‏ام چراغ در حیاط را روشن نگه دارد. به دخترم گفته‏ام توى راهرو و دور تا دور هال کوچکمان را با بادکنک‏ها و کاغذهاى کشى آذین کند.

چون امشب آن چهار نفر باقى مانده از شصت عضو گمنام گردان جعفر طیار میهمان نفر پنجمى‏شان هستند .

البته اگر درست‏تر بخواهم حساب کنم، این پنج نفر روى هم شاید سه نفر هستند; چرا که یکى‏شان چشم ندارد. دوتایشان هر کدام یک پا ندارند. آن یکى‏شان یک دست ندارد. من هم قطع نخاعى هستم و هر پنج نفرمان هم شیمیایى. آن هم از نوعى که کم کم به آن مى‏گویند: نوع شدید آن!

هر چهار نفر تمام تنشان نقشه جنگ است. اگر کسى خوب نگاه کند، جاى پاى همه عملیات‏ها و نقشه‏هاى فاو، شلمچه، فکه، سومار، دو عیجى، جزیره مجنون، اروند رود  و . . . را به راحتى پیدا خواهد کرد. باور ندارید، همین امروز بیایید تا نشانتان بدهند.

چشم مى‏دوزم به ساعت و مى‏گویم: «همین چند دقیقه دیگر پیدایشان مى‏شود. بچه‏هاى جعفر طیار به وعده‏شان وفا دارند .»

مى‏دانید . . . آن چهار نفر مى‏آیند که مرا با خود ببرند . . . که من توى این شهر چشم از رصد ستاره‏هاى دود خورده بردارم . . . که ویلچرم باد سفر بخورد، که پاها و دست‏هاى کوتاهم بلند شوند و حس بگیرند و به پرواز درآیند .

آن چهار نفر مى‏آیند که، به قول خودشان، دست‏هاى مثل رودم را به دریاى پیشانى‌بندها پیوند بزنند، که پاهاى مثل نخلم را در اشک زار خاکریزها قرص کنند.

مى‏آیند که مرا به انارستان جعفر طیار بازگردانند و خستگى‏ام را با غبار شلمچه بشویند و تنم را در آفتاب اول صبح قصرشیرین، درست در نزدیک‏ترین نقطه به کربلا، غسل بدهند.

به آن‏ها گفته‏ام که راستى اکنون در آن جا، در آن تنهایى بى‏وسعت، دنبال چه هستید؟ گریه‏هاى انبوه خفته درخروارها خاک، پلاک‏هاى جا مانده در زیر پلک زمین، . . . ؟

و آن‏ها گفته‏اند: «وقتى آمدیم و هنگامى که تو را بردیم، خواهیم گفت!»

کسى . . . و کسانى به در مى‏کوبند. دخترم از جا مى‏جهد و همراه همسرم هر دو ، چادرهاشان را به سر مى‏کنند و به پیشباز مى‏ایستند و من درمیانشان به استقبال. بى‏رمق، سرفه‌کنان، بارویى زرد.

با دست‏هایى که رگ‏هایشان دیگر سبز نیست. موهایشان به خاکستر نشسته‏اند و زیر ناخن‏هاى انگشت‏هایشان سپید است .

همه‏شان را در آغوش مى‏گیرم. سید، محمد، ناصر و حمید را. هر چهار یادگار جنگ. هر چهار خاکریز دوستى.

به زودى آماده ‏رفتن مى‏شوم. پدرم، مادرم و همسایه‏ها به بدرقه آمده‏اند. بوى اسپند، یادآور خاطرات چهارده سال پیش از این است. عطر صلوات‏هاى شیرین از گذشته‏هاى دور گرا مى‏دهد .

چه حس عجیبى به دست‏ها و پاها و کمرم افتاده! خدایا! رگ‏هاى دست‏هایم دارند سبز مى‏شوند . . . نگاه کنید! گویى زیر ناخن‏هاى دو دستم، خون دویده است!

آن چهار نفر به نوبت مى‏گویند: «ما یک دسته تفحص چهار نفره از گردان جعفر طیار هستیم. گردان جعفر طیار زنده شده است‏ حاجى.» با هیجان مى‏پرسم: «چه مى‏گویید، گردان جعفر طیار زنده شده است؟!»

مى‏گویند: «ما چفیه‏هایمان را براى زدودن غبار از پلاک‏هاى یادگارى، به کار گرفته‏ایم. ما به دنبال قامت‏هاى شکسته‏اى هستیم که پیراهنى از شاپرک‏هاى بهشت ‏بر تن کرده‏اند. ما مردانى را تفحص مى‏کنیم که دل‏هایشان را براى تفحص آسمان پرواز داده‏اند. ما به دنبال سلام‏هاى گرم، بیابان‏ها را یک به یک به کاوش افتاده‏ایم. ما در پى اشک‏هاى پرشور، گریه‏هاى پنهانى، نذرهاى بى‏دریغ و گذشت‏هاى بى‏حساب و مهربانى‏هاى بى‏مثال، دل دشت‏هاى ترک خورده را به شخم مى‏کشیم. تو تنها نیستى حاجى، تو هنوز هم عضوى از بسیج محل هستى، عضوى از دسته تفحص گردان جعفر طیار!»

گریه‏ام مى‏گیرد. اما از سوز سرفه‏هایم خبرى نیست، تا نفسم را پس از هر بار گریه کردن بند بیاورد و دکتر با اخم بگوید: «چرا گریستى، مگر نگفتم گریه براى تو سم است!»

گریه، گریه، گریه . . . خدایا، لابد قرار است آخرین ستاره‏اى را که به دنبالش هستم، در دسته تفحص جعفر طیار رصد کنم.

شاید در آن جا، همه ستاره‏ها را به تنهایى بتوانم بشمارم و آخرین ستاره از چاک گریبان آسمان بیرون بیاید و دستم را آهسته بگیرد و مرا به سمت‏خود بکشاند. شاید بلوغ دوباره من در تنهایى هفده سال بعد از جنگ نباشد; بل در بازگشتى دوباره به گردان پنج نفره جعفر طیار این اتفاق بیفتد .

اصلا شاید همه آن به خاک خفتگان جعفر طیار قرار است مرا تفحص کنند که این چنین در گریه‏ام، سوز صدایشان پیدا است و در لابه لاى اشک‏هایم، عکس نگاهشان جارى .

بگذارید یک دل پر با همه اهل خانه‏ام خدا حافظى کنم. گویى قرار است تا چند ساعت دیگر دوستان شهیدم مرا تفحص کنند. آن‏ها انگار سال‏ها است که به دنبال من و این چهار نفر بوده‏اند و ما اکنون پیدا شده‏ای


| پنج شنبه 85/11/19 | | 11:56 صبح | | احمد اکرمی |

                                         

السلام علیک یا ابالفضل العباس

 

ام البنین چه می‌کنی؟ این نوزاد کیست؟ که دور سر حسین می‌گردانی، چقدر زیبا و پر فروغ است؟ ام البنین تو از احوال همسرت علی آگاهی، چرا به بازوان این نوزاد خیره شده است‌؟ تو هم همان چیزی را حدس میزنی که حسن و حسین و زینب حدس میزنند‌؟ مولا چه می‌گوید؟ هذا ذخیره‌ الحسین یعنی چه‌؟ ام البنین جای نگرانی نیست، دستان فرزند تو ایرادی ندارد، علی برای چیز دیگری گریه میکند، شاید برای روز مبادا! اولین کلامی که به نوزادت آموخته‌ای چیست‌؟ مامان، بابا‌؟ یا، حسین؟ برای چه حسین؟ نگو! می‌دانم، برای روز مبادا! چه زیباست، نوزاد در آغوش زینب آرام گرفته، زینب جان تو از احساست بگو؟ خوشحالی؟ تو، تو دیگر اشک نریز مگر قد و بالای این نوزاد چه عیبی دارد؟ ببین چه رشید است، لبخند بزن! نکند تو هم نگاهت خیره به روز مبادا است؟ اینقدر خیره به چشمانش نگاه نکنید، چشمانش چشمه جوشان آفتاب است، ببینید چه درخششی دارد، نافذ و بی‌همتا! ببینید بین شما بیشتر به حسین نگاه می‌کند! این از باب روز مبادا است! آخه او هم نگران است. خدایا این نوزاد چه می‌خواهد بگوید، همه خیره به او نگاه می‌کنند و او خیره به لبهای حسین، نکند بین چشمان او و لبهای حسین ارتباطی باشد! حسین جان تو دیگر بخند ذخیره روز مبادایت آمد، کسی که امانتدار طراوت لبهای توست! مادرش به او گفته تو را برادر صدا نکند، اما او نگهبان و ساقی خیمه‌های توست. همبازی علی اصغر، آرام کننده رقیه، معلم قاسم، رفیق علی اکبر، لبخند بزن عباس آمد. او غیرت الله است، او عباس است و عباس بی همتاست!

 

****************

 

آب ملتمسانه به دور قبر عباس علمدار طواف میکند
آب شرمنده روی عباس است

عطش
گرما
نامردی درکمین
بزدلی در پناه نخلی
تیری در چله کمان
هراس از پرتاب تیر
وحشت از دیدن نگاه با جذبه عباس
صدای جیرجیرخم شدن دو سوی کمان...
وای خدای من
چه شد
بر عباس ابن علی چه گذشت
تیری دوباره
وای خدا جان
هدف رساندن آب به خیمگاه است هر چه سریعتر و تا جان در بدن باقی مانده
تیری دیگر
مشک پاره شد و .....
تیری دیگر
ای تیر با چه رویی به چشمان نازنین عباس رو در رو شدی
عمودآهن و ...
زیارت مادر و فراموشی زخم نبرد
دامن گشوده شده مادر
پسرم
یا اخا دریاب عباست را
پشت خمیده برادر از این داغ
عمود خیمه عباس را چرا؟ مگر عباس هم...
آری عباس هم شهید شد


| جمعه 85/11/6 | | 7:30 صبح | | احمد اکرمی |





بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 29
کل بازدیدها: 220105