سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

رهروان کوی عشق

شهدای کازرون ثامن تم بچه های آسمانی بچه های آسمانی اوقات شرعی یزد محل لوگوی شما محل لوگوی شما

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

 

 

دلم تنــگ شهیـدان اسـت امشب

که همرنگ شهیدان است امشب

من از خـون شهیـــدان شـرم دارم

که خلقی را به خود سرگـرم دارم

 

جنود خدا به کجا میروید؟ گفتند: سوی دیار عاشقان، رو به خدا میرویم.

گفتیم: مبدا و مقصد کجاست؟ گفتند: انالله و اناالیه راجعون.

گفتیم: با کدام وسیله میروید؟ گفتند: بر براق عشق سوار و تکتاز میدان، خواهیم رفت.

با خود چه میبرید؟ آن جا زاد و توشه‌ای جز تقوا نیست.

گفتیم که: شما جوانید و پدر و مادرتان خواهان دامادیند، مادرتان را آرزو به دل نکنید.

گفتند: داماد خواهیم شد و عروسی خواهیم گرفت، خوشحال شدیم و گفتیم: پس کی؟ گفتند: وقتی خدا بخواهد. ان شاءالله.

گفتیم: آخر چگونه؟ گفتند: ما حالا به حجله‌گاه می رویم!

گفتیم: لباس دامادیتان؟ گفتند: همین که بر تنمان می‌بینید و بوی عطر گلاب.

گفتیم: سرود عیشتان را که میخواند؟ گفتند: صدای گلوله‌ها.

گفتیم: حنا بندان چه میشود؟ گفتند: با خون حنا می‌بندیم.

گفتیم: نقل و نباتی؟ گفتند: ترکش خمپاره، گلولههای کالیبر، نقل و نبات این عروسی است.

گفتیم: این عروسی چقدر برایتان شیرین است؟ مانند قاسم ابن الحسن گفتند: احلی من العسل.

طاقت نیاوردیم و گفتیم: عروس کیست؟ گفتند: اگر قسمت شود، شهادت است.

گفتیم که حجله کجاست؟ گفتند: گورستان و شاید گلزار.

گفتیم: ای دامادان حنا بسته به خون، آخر به ما هم رحمی کنید. لااقل فرصت یک مبارک باد به ما دهید. گفتند: اگر این فرصت پیش آمد، وقتی که روی دستانتان به حجله‌گاه میرویم، بگویید که برادر شهیدم، شهادتت مبارک.

گفتیم: در آن دیار چه کسی بر شما مادری میکند، گفتند: پهلو شکسته مادری داریم که منبع حنان و مهربانی است. قد خمیده مادری که در کوچه‌های مدینه ما در پی یاور ولایت میگردد.

گفتیم: یاران کیانند؟ گفتند: پسران مظلوم فاطمه و یاوران حسین مظلوم.

گفتیم: چه میخورید؟ گفتند: میهمان سفره خداییم و روزی خوار او.

 

معنای این حرف را ندانستم. وقتی قرآن را گشودیم " عند ربهم یرزقون " را دیدیم.

 

خوشا آنان که با اخلاص و ایمان

حریم دوست بوسیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار

محبت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که در این صحنه خاک

چو خورشیدی در خشیدند و رفتند

خوشا آنان که بار دوستی را

کشیدند و نرنجیدند و رفتند

ز تقوی جامه در بر کن که یاران

ز تقوی جامه پوشیدند و رفتند

 

کاش ما در خیل منتظران شهادت باشیم.


شادی روح شهدا صلوات


اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

التماس دعا


| یکشنبه 86/3/27 | | 7:30 صبح | | احمد اکرمی |

بنام یگانه صاحب مقصد عشق و عروج

 

                                                                           

السلام علیک یا بنت رسول‌الله

السلام علیک یا بنت نبی‌الله                        

السلام علیک یا بنت حبیب‌الله

السلام علیک ایّتها الصدیقه الشهیدة  

 

 

اینروزا علی (ع)  دلشوره عجیبی داره.

حسنین (ع)  رو هیچ چیزی شاد نمیکنه. حسن و حسین (ع) دلشوره‌ای دارن که خیلی براشون غریبه.

زینب (س) مضطربه.

زینب متعجب از اینه که چرا مادر این چند روزه دائم سفارش حسین رو به زینب میکنه…

برای زینب (س) سوال بی جوابی مطرح شده:

چرا مادر دائم توصیه به صبر میکنه؟!!!

گهگاهی نگاهی به ام‌کلثوم میکنه. انگار با نگاهاشون با هم حرف میزنن.

این دو خواهر هم انگار حس کردن که چند روزیه مادرشون یه جور دیگه موهاشون رو شونه میکنه.

همه انگار که منتظر اتفاقی باشن با هر صدای در زدنی از جا میپرن.

این روزا اعضای خونه زهرا( س) نسبت به در خونه احساس غریبی دارن.

اما زهرا(س) …

از یک طرف دلهره  و از یک طرف دلتنگی

حسن رو توی بغل میگیره…

لبهای حسین رو میبوسه…

زینب رو نوازش میکنه…

زهرا (س) چند روزیه بیشتر خواب بابا می‌بینه.

بوی پیغمبر رو این روزا بیشتر حس میکنه.

حتی آسمون هم دلتنگه…

یعنی چه اتفاقی میخواد بیفته؟!!!

بچه‌ها یه چیزی حس کردن…

اما نه…

باورکردنش خیلی سخته…

شب که میشه هر کدوم جدا جدا با خدا حرف میزنن:

خدایا!

مادرم زهرا جوان است…

 

 

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان

 

آمین یا رب العالمین

التماس دعا


| پنج شنبه 86/3/17 | | 6:7 صبح | | احمد اکرمی |

 

                             

فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهاى اسلامى است. خرمشهر شهر لاله هاى خونین است. خرمشهر را خدا آزاد کرد. “
از بیانات رهبر کبیر انقلاب اسلامی، امام خمینى (قدس سره)
مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود که مى‌تپید و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادرى بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بى‌پناهى پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نیز که خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوى شط خرمشهر کوچ کنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهایى بود که جز در پازپس‌گیرى شهر برآورده نمى‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.
خرمشهر از همان آغاز، خونین‌شهر شده بود. خرمشهر خونین ‌شهر شده بود تا حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم‌آوران و بسیجیان غرقه در خون ظاهر شود. آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر تانکهاى شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست. اماا راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا درنمى‌یابند. گردش خون در رگهاى زندگى شیرین است اما ریختن آن در پاى محبوب، شیرین‌تر است؛ و نگو شیرین‌تر، بگو بسیار بسیار شیرین‌تر است.
راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است. اگر خون یعنى همه حیاتا و از ترک این وابستگى دشوارتر هیچ نیست پس، بیشترین از آن کسى است که دست به دشوارترین عمل بزند. راز خون در آنجاست که محبوب خود را به کسى مى‌بخشد که این راز را دریابد. آن کس که لذت این سوختن را چشید در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگى هیچ نمى‌یابد.
آنان را که از مرگ مى‌ترسند از کربلا مى‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد.
آنان را که از مرگ مى‌ترسند از کربلا مى‌رانند. وقتى که کار آن همه دشوار شد که ماندن در خرمشهر معناى شهادت گرفت، هنگام آن بود که شبى عاشورایى برپا شود و کربلائیان پاى در آزمونى دشوار بگذارندا
کربلا مستقر عشاق است و شهید سید محمد على جهان‌آرا چنین کرد تا جز شایستگان کسى در آن استقرار نیابد. شایستگان، آنانند که قلبشان را عشق تا آنجا آکنده است که ترس از مرگ، جایى براى ماندن ندارد. شایستگان جاودانند؛ حکمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بى‌انتهاى نور که پرتوى از آن همه کهکشانهاى آسمان دوم را روشنى بخشیده است.
به یاد سوم خرداد سالروز حماسه همیشه تاریخ ایران ...آزادى خرمشهر
منبع: روزنامه رسالت

| پنج شنبه 86/3/3 | | 12:24 صبح | | احمد اکرمی |

گناه من نیست 

من، نمی‌شناسمت. باور کن! بهانه نیست. حرف، حرف دل است. شاید از دلی غافل. گاهی، آن هم به بهانه‌ای، نامت را شنیده‌ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوری از وجودت را دریابم، تا چشمانم بیدار شود. می‌گویند: شجاعت، شرمنده شمایل شما بوده. مروت، درمانده مردانگی‌هاتان و «خوبیها» وامدار خوبیهاتان. کجا رفته‌اید؟! خوبان خدادوست کجا رفته‌اید؟! غریبان شهر!

گناه من نیست

که آن روزها، روزی‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. می‌گویند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بودید و نشیبها  را «شاکر». می‌گویند: زمزمه دعایتان با نغمه قرآن و توسل آمیخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوی باران، بوی سبزه.

گناه من نیست

من تاکنون به لاله‌زار لاله‌های عاشق نرفته‌ام. آری! من، تاکنون شهر حماسه و ایثار را ندیده‌ام. می‌گویند: رنگ خاکش چون دشت شقایق‌هاست. راست می‌گویم، من هنوز جبهه را ندیده‌ام. من، سرزمین‌های هجران کشیده را نمی‌شناسم.

گناه من نیست

من به جستجوی شما آمده‌ام و شما را نیافته‌ام. زنجیر بند هوای نفس و اسیر دیدنی‌های دنیا شده‌ام و دیگر شما را نمی‌شناسم. آنقدر غرق در دنیایم که یادم می‌رود، یاد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.

گناه من نیست

کمتر کسی از روزهای خوب شما برایم می‌گوید. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهای شبانه. کمتر کسی برایم قصه‌های عاشقانه و صادقانه‌تان را می‌گوید. کمتر برایم از نگاه پرعاطفه و حرف‌های عاشقانه می‌گویند کمتر لحظه‌های سبز شما را برایم روایت می‌کنند. کمتر زمزمه حدیث سفرهای غریبانه را می‌شنوم. آری! من آشنای غزلهای خاطرات شمایم. گاهی در دلم سوگواره برپا می‌شود. گاهی دلم برای صدای خمپاره‌ها می‌تپد. دلم برای نخلهای سوخته می‌سوزد و آهسته و بی‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ریشه می‌کند و به یاد شما آوای غریبی سر می‌دهم و در این روزگار غریب به غربت و تنهایی خود می‌گریم و به یاد شما، دوباره جان می گیرم.

گناه من نیست

من، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنیده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقایق‌ها نشنیده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه دیده‌ام. من، حدیث حادثه‌ها را شنیده‌ام.

گناه من نیست

روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غریبی است. غربت یاد شهید غیرت‌های رفته به باد را زنده نمی‌کند. غربت یاد شهید حدیث عشق و جنون را رها نمی‌کند. غربت یاد شهید صحبت سرخ لاله‌ها را هویدا نمی‌کند. غربت یاد شهید ابرهای تیره دل را سپید نمی‌کند وغربت یاد شهید غیرت ما را شعله‌ور نمی‌کند. آری، زمان زمان غریبی است.

گناه من نیست

قرارهای امروزی آوای بی قراران را از یادها برده است، ترانه‌های امروزی ترانه‌ی دلنواز باران جبهه‌ها را از بین برده است. آری! آوای باران به گوشمان نمی‌رسد. عطر سرخ ایثار بویش را از دست داده است.

گناه من نیست

چشمهای غرق به مال چشمهای فانوسی آن روزها را از یاد برده است. لبخندهای مایل به دنیا لبخندهای دریایی دریادلان را فراموش کرده است. آری! آسمان سینه‌هامان از آوای غربت یاران، بغض ابر گرفته است.  کجائید؟! ای لبهای خاموش، تا با صدای آشنای خود برایم بگوئید رازهای در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.

گناه من نیست

باور کنید! من اسیر دنیای دردآلود و نازیبا شده‌ام و از زیباییهای شما فاصله گرفته‌ام. من، اسیر مردابهای تباهیم. طوفان حوادث، در این زمانه غربت از شما جدایم کرده است.

گناه من نیست

آن قدر کوچک بودم، که گرمای جبهه‌های جنوب را نچشیده‌ام. آن قدر که در سنگرهای خون و خمپاره نجنگیده‌ام.

گناه من نیست

مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را ندیده‌ام. من شهر نخلهای سوخته را ندیده‌ام. خاک گلگونش را نمی‌شناسم. من چشم‌اندازهای تماشایی‌اش را ندیده‌ام. نخلهای ثابت و نخلهای بی سر را ندیده‌ام. آری! من سوگ گلها را ندیده‌ام. حکایت پرپر شدن لاله‌های خفته در بستر خون را نشنیده‌ام. حکایت شقایقهای سوخته را، حدیث شجاعت و شهامت شما را نشنیده‌ام. آری! من صدای گریه‌های کودکان بی مادر را نشنیده‌ام. آری! من صدای مادران فرزند از دست داده را نمی‌شناسم.

گناه من نیست

با چشمان مضطرب و گریانم به دنبال یادگاری از آن روزها می‌گردم. آری! از روی یک نیاز و برای فهمیدن یک راز بیشتر، دنبال سرداران رشید صحنه‌های درد می‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان برای عطر پوکه‌ها و ترانه‌ی سنگرها می‌تپد. دلم می‌خواهد کسی برایم حدیث یاران بی‌مزارتان، حدیث گردان‌های گمنام و قصه سحرگاه‌های اعزام را بگوید. می‌خواهم دلی عاشق برایم از دلهای شکسته و پریشان بگوید. دلم می‌خواهد دلی داغدیده از حماسه ایثارتان و از شکوه ماندگار عاشقی‌تان برایم بگوید. چشمانم به دنبال چشمهای بارانی شما می‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهای آسمان‌وار طوفانی شما می‌گردد و من، در این تنهایی به دنبال یک روح دریایی که برایم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسیر کند، گوش‌هایم به دنبال صدایی از غزل، ترانه‌تر می‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهی ماندنی‌تر از سپیده. آری! نگاهم از نگاه‌های آلوده بسیاری بیزار است و از صدای غرقه در لجن.

گناه من نیست

من صدای هلهله، همهمه و گریه‌های رفتن کاروان شقایق‌ها را نشنیده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرین و فریاد شعله‌ور آنان را نشنیده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمایم. من غمی بزرگ را در دل تسلی می‌دهم. غم نبودن با شما، دوری از شما و غربت شما.

گناه من نیست

زمانه می‌خواهد که، من بی غم و درد باشم. روزگار می‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آری! زمانه می‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمی‌توانم لب فرو بندم. آری! من پیام خون شما را نشنیده‌ام و شاید نفهمیده‌ام. خدا کند، شور جانبازی‌های شما، نگذارد زمزمه‌های ناپاک نامردان را نظاره کنم.

گناه من نیست

نگاه‌های ناپاک، چشم‌های بسیاری را فریفته خود می‌کنند و فریب می‌دهند و به خواب غفلت می‌برند. گویی آغاز خوابهای خوش فرا رسیده است. خدا کند که روح بلندتان همیشه مرا مدد کند. بگذار حرفهایم، در دل بماند و عقده‌های غریبانه خود را در سینه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهایی را برایت شرح ندهم. آری! بگذار هر از گاهی شمیم نام پاکت را بشنوم و یادت را در دل زنده نگه دارم و تصویرت را در خاطره ایام جاری و باقی نگه دارم.

 

الهی آمین

 

 

شلمچه، سوم فروردین 1386 -ثارالله


| یکشنبه 86/1/12 | | 11:32 عصر | | احمد اکرمی |





بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 13
کل بازدیدها: 221986